عشق هرگز رخ نداده !
هوایم را داشته باش ،
همچنان در متن دلتنگی هایم
به دنبال سطری می گردم
که تو در آن جا مانده باشی
خوش خط و خوانا
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری...در حالـی کـه زنــده هستي...
این سایه حتما" بهتر از من میفهمد .فقط با سایه ی خودم میتوانم خوب حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند .فقط او میتواندمرا بشناسد٬او حتما" میفهمد.....
میخواهم عصاره ٬نه ٬شراب تلخ زندگی خود را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم:
" این زندگی من است"
آری تو راست می گویی آسمان مال من است؛ پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است !
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است.
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...
|
مرحوم مغفور شادروان حامد هاشمی |
صاحب عكس فوق شاعر بود
عاشق سرزمين يكرنگي
عابر كوچه هاي تنهايي
شاعر لحظه هاي دلتنگي
صاحب عكس فوق مي دانست
سينه اش انجماد فرياد است
تيشه بر بيستون كه مي كوبد
سرنوشتش شبيه فرهاد است
صاحب عكس فوق باور داشت
بغض عشق از نگاه او جاريست
واژه ها شعر تازه مي سازند
گرچه صحبت هميشه تكراري است
در نگاه تو ديده ام انگار
عشق پاكي كه آسماني بود
بغض تلخي كه در غمت پيداست
از ازل بود و جاوداني بود
باورش سخت و گفتنش آسان
سر عاشق هميشه بر دار است
هر زماني كه در دل شاعر
"پاي يك عشق سخت در كار است"
ديده ام سرنوشت عاشق را
بر خودش آن زمان كه مي بالد
مدتي شادمانه مي خواند
بعد از آن تا هميشه مي نالد
روزگاري لبان مستم را
دلبري عاشقانه مي بوسيد
دست ها در كشاكش خواهش
گونه از فرط اشك مي پوسيد
روزگاري ميان دستانم
هرم آغوش آشنايي بود
با تو ام روزگار يادت هست !
حرمت عشق را بهايي بود !
عاقبت بي صدا رهايم كرد
در تهي جاي خاطرم گم شد
دل سنگش از عشق پاكم زد
طعمه يِ قيل و قال مردم شد
مانده ام بي پناه و سرگردان
هر چه مي گويم از تب دوري است
عابر كوچه هاي تنهايي
در دلش دردهاي ناجوري است
صاحب عكس فوق ويران شد
زير آوار نقطه ي پايان
مثل برگي رها شد از شاخه
زير رگبار وحشي باران
***
شاعر لحظه هاي دلتنگي
باز دارد ترانه مي سازد
شرط مي بندم عاقبت روزي
باز هم نرد عشق مي بازد
ای در طلبت هردم کاشانه زغم دارم
باز آی در این ویرا ن رخسار تو کم دارم
دیدار رخ مستت ما را به تمنا کشت
اوصاف دل انگیزت زنگار دل ما شست
ای در خم ابرویت صد حکمت پنهانی
وی در چمن رویت اوصاف سلیمانی
تا کی به تمنایت دیوانه سری گیریم
تا کی رخ زیبایت بر دیده همی ناریم
چقدر روح محتاج فرصتهایی است که در آن هیچکس نباشد !
زندگي در نظرم اجباريست
مثل آن ظهر ملال اور تابستاني
كه در آن رخوت و گرما هركس
غرق در روياهاست
و چه تلخ و غمناك
كودك روح من از لذت هر خواب تهي ست
زندگي تكراريست
مثل پرواز پرستوي بهار
يا درخشيدن يك صبح دگر
ناله ي مرغ شبي وقت سحر
بي تو ، بي مهر نگاهت اما
هيچ يك زيبا نيست
زندگي ديواريست
به بلنداي زماني كه بدون تو گذشت
و به كوتاهي آن ايامي
كه دگر باز نگشت
زندگي در نظرم
مرده روديست كه از ديده من مي جوشد
موج زاينده از آن مي نوشد
گاه ديدي كه ز امواج تهي ست
حاصل خاطره اي شيرين است
كه به من مي گويد
زندگي اصراريست
تا به اجبار ، بدون تو بخندم گاهي
و تو خوشبخت بماني
و بداني كه دلت تنها نيست
مثل ايام قديم، گاه آهسته بگو
دوستم ميداري
تا بدانم كه دلم تنها نيست
زیباترین, به نام تو آغاز می کنم
با بالهای عشق تو پرواز می کنم
چون بلبلان که نغمه نوروز سرکنند
در دل صدای خوب تو را ساز می کنم
صد عشوه کرد یاس ز جادوی نوبهار
من با نسیم یاد تو اعجاز می کنم
برگی گشوده است طبیعت ز روشنی
بس دفتر از صفای دلت باز می کنم
در معبد نگاه تو بر سجده مانده ام
اینگونه عشق خود به تو ابراز می کنم
از آن شبی که روی تو را دیده آسمان
دانست هر ستاره,چرا ناز می کنم
تا تن کاغذ من جا دارد...
دوستت دارم
بولودام... آمما آغلاغان دئييلم
اورهييم دولماسا، ياغان دئييلم
بير حلال نوطفهم اولماسا سؤزدن،
بير غزل کؤرپهسين دوغان دئييلم!
شعر! آلاگؤز مارال! سن آرخايين اول
دؤشلرين دولماسا، ساغان دئييلم
بير بولاق نغمه، بير بولاق شعرم،
يعني کي بوش جيغانويغان دئييلم!
قلبيمي خَشلهديم يادا، تانيشا
نئيلهييم... چوخ دا مال ييغان دئييلم
من «نسيمي» بابام دئين مَردَم!
بو سفيل دونيايا سيغان دئييلم
ائل ياوانليق گزير... آمان عاشق
من باري بير آجي سوغان دئييلم
کؤنلوم گلیب یئنه دیله قارا گیله!
سئوگی دیلین کیمدیر بیله قارا گیله!
سنسیز کئچن گونلریمین خاطیره سی
آخیر گؤزدن گیله – گیله قارا گیله!
ائله آغیر غم بورویوب اوره ییمی
سانما بیرده اوزوم گوله قارا گیله!
خیالینلا صفا گؤندر بلکه منیم
اوره ییمین پاسین سیله قارا گیله!
سنسیزلیگین سوکوتوندا ویردیم اولوب:
قارا گیله، قارا گیله، قارا گیله
ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند
روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آوردند
از دو دنیا برایم این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!شاید
چشم های تو باز بر گردند.....
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همین باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفرسبز چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح ایینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب افت جانم شده بود
ان آلفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
وتماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
نازنین آن شبه شاد شبانگاه تویی
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـيـم و نمی توانـيـم
که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم
قلب من تورا می خواند
دلم در هوای غزل لک زده است
برای لبت از ازل لک زده است
دلم در تمنای چشمان تو
و آن شانه های عسل لک زده است
بیابانی است این دل هرزه گرد
که درشوق کوه و کتل لک زده است
دلم سیب سرخی است در دست تو
که از بس ندیده محل لک زده است
اگر راه حل مرگ باشد ٬ دلم
به دنبال آن راه حل لک زده است
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده است
صبر ایله کونول محنت هجرانه تلسمه
درد اهلی یتر صبریله درمانه تلسمه
دونیایه وفا ایلمه چوخ آغلاما کونلوم
دونیا نه وفا قیلدی سلیمانه؟ تلسمه
کام آلمیاجاق آیریلیقا باعث اولانلار
عاشق چاتاجاق سوگلی جانانه تلسمه
چون کویرِ تشنه در خود می سرایم آب را
تا که دریابم نفیرِ تشنه ای بی تاب را
در غرورم خاطراتی روشن از دریا بجاست
لحظه ای با خود نمی بینم اگر مرداب را
کوهِ حسرت گر شود چون آسمانم بارِ دوش
شرم دارم از غمِ بی حاصلی ها خواب را
غربتم را با عبورِ سایه ها تان نشکنید
تا نیازارید از تصویرهایم قاب را
تا سرآید قصۀ شب زنده داری های من
همنشین سایۀ خود ساختم محراب را
شورِ تفسیرِ معمای جنون دارد دلم
چون کویر تشنه در خود می سرایم آب را...
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
اینجا تن بی جان بیا، زینجا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرو وَزْکوی من، افتان برو خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو.
سیمین بهبهانی
بانوی من - دور از تو من قدیمم و از من مخواه که بی حضور دستانت حادث باشم !!!
سلالم عسلم
ببین من خوشگلتر بودم یا تو
![]()
وقتی می فهمی که عمرت روبه پایان است
شاید آن هنگام متوجه شوی که زندگی در آن پایین
تنها خیالی غریب است.
هر روز زشت شب می شود...
هر شب زشت روز می شود...
من بدتر از روز پیش بزرگ و بزرگ تر می شوم...
تنها چیز زشت دنیا که عوض نمی شود...حتی تغییر هم نمی کند...
منم
و
روزهای خاکستری بی تو بودن..!!!
و صـل خو ا هـم نـگــار لا ائـیـلـر
غـمـزه خو اهــم و لـی ادا ائـیـلـر
عـشـق و ر ز م بــر ا ی ا و امـا
او ل منیـم عشقیمـه جفـا ائـیـلـر
چون چـراغ حیات من بـا او ست
سـو نـدوروب عمریمی فنا ائـیـلـر
بــار الـهــا ر و ا نــبــا شـد ایــن
یـــار یـــاریــنــدا مـبـتـلــا ائـیـلـر
بــی قـرا ری مـکـن دلـا هـرگــز
هــر قــدر جـور بــی وفــا ائـیـلـر
ریش جورش اگر چه بس باشد
عیبـی یـوخ بیـر نظـر دو ا ائـیـلـر
دل مـن در هـو ا ی صـحبـت او
هـر زمـان آیـری بیـر هـوا ائـیـلـر
بوسه خواهم به نقد جان از یار
یــا کــی اتـمـز قبـو ل یــا ائـیـلـر
شکــو ه مـنـمـا دلـا از دستـش
اول سنی لطف ایدیب رضا ائیلر
من از گریه نکردنم لجم میگیرد...
پیشتر ها "من" بیشتر حرف می زد...
تازگی ها خفه شده...
گاهی اوقات خون بالا می آورد...
و توی خون غلتی می زند و باز خفه میشود...
عاشقی با اسم تو معنا گرفته
در دلم صد حرف زیبا جا گرفته
با صداقت عشق را تفسیر کردی
زندگی را ساده تو تعبیر کردی
لحظه هایم بوی تن پوش تو دارد
دل همیشه میل آغوش تو دارد
ای صمیمی تر ز آوای بهاران
پاک باشی تا همیشه مثل باران
خوب يادم هست از بهشت كه آمدم تن ام از نور بود، و پر و بالم از نسيم
زمين تيره و كدر بود، سفت و سخت
دامن ام به سختي اش گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد
و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر
من سنگ شدم و سدّ و ديوار
ديگر نور از من گذر نمي كرد
ديگر آب از من عبور نمي كرد
دیگر روح در من روان نيست و جان جريان ندارد
حالا يادگاري ام از بهشت، از تو، چند قطره اشك است كه گوشه دلم پنهانش كرده ام
مي ترسم اشكهايم هم سنگ شوند و روحم صخره
كاش دوباره مشتي از خودت را در من جاري مي كردي
هزار اسم داري و من از تمام اسمهاي تو "پناه بي پناهان" را دوست دارم
و به تو پناه مي آورم
به خرابات شدم دوش مرا بار نبود
میزدم نعره و فریاد ز من کس نشنود
یا نبد هیچ کس از بادهفروشان بیدار
یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود
چون که یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفت
رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود
گفت: خیر است، درین وقت تو دیوانه شدی
نغز پرداختی آخر تو نگویی که چه بود؟
گفتمش: در بگشا، گفت: برو، هرزه مگوی
تا درین وقت ز بهر چو تویی در که گشود؟
این نه مسجد که به هر لحظه درش، بگشایند
تا تو اندر دوی، اندر صف پیش آیی زود
این خرابات مغان است و درو زندهدلان
شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود
زر و سر را نبود هیچ درین بقعه محل
سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود
سر کوشان عرفات است و سراشان کعبه
عاشقان همچو خلیلند و رقیبان نمرود
ای عراقی، چه زنی حلقه برین در شب و روز؟
زین همه آتش خود هیچ نبینی جز دود